سلناسلنا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

سلنا فرشته کوچولوی مامان و بابا

19ماهگی

سلنا خانوم چند روز دیگه 19ماهش تموم میشه  خدایا شکرت  تو این مدت که نیومده بودم وبلاگت رو upکنم عزیزم سرمون خیلی شلوغ بود چند روزی بخاطر واکسن 18 ماهگیت حسابی وقتم رو به تو اختصاص داده بودم که خدایی نکرده تب نکنی و خدارو شکر دیگه واکسنات تقریبا تموم شد تا 6 سالگیت کم کم منتظر دختر خاله هستی بودیم تا اینکه بالاخره خداروشکر 27 بهمن ما0 1393 در بیمارستان بهمن تهران به دنیا اومد و کلی خوشحالمون کرد از اون روز تاحالا کارمن در اومده شما یکی یکی عروسک هات رو لای پتو (به قول خودت پپو )می پیچی و میاری میگی شیر ... شیر... حسابی شیرین زبونی میکنی و هستی رو باتعجب دنبال میکنی(همش میگی  این چیه؟) حتما باخودت میگی این عروسکه ؟ چ...
10 اسفند 1393

17 ماهگي

دخترم  الان كه در آستانه 17 ماهگي هستي و همچنان در حال شيرين تر شدني  ، خيلي فعال و پر انرژي هستي، خيلي باهوشي ، روز به روز فهميده تر ميشي، همه چيز رو ميفهمي خوبي، بدي ،عصبانيت، ناراحتي، خودتو لوس ميكني، تو دل همه جا ميكني، اولين شعر عمرت رو ياد گرفتي و ميخوني " تاب تاب  عباسي" يه كاري رو كه دوست داري 100 بار انجام ميدي و خسته نميشي مثلا 100 بار بدون وقفه ي چيز هيجان انگيز رو مي بري پشت مبل قايم ميكني و دوباره مياري وسط اتاق ميزاري و اين كار رو بارها و بارها پشت سر هم تكرار ميكني. الان راه رفتنت به اوج شيريني خودش رسيده و كم كم هر غذايي رو ميخوري و البته با بازيگوشي و تامل زياد ....  اصلا دوست نداري ...
8 دی 1393

روز کودک

دختر. قشنگم روزت مبارک امروز من و بابایی تو رو بردیم پیش دکتر رادان،چون یکمی سرماخوردگی داری، این دومین پاییز زندگیت دخترم، کم کم داره 14ماهته هم تموم میشه، قربونت برم عزیزم روز به.روز شیرین تر میشی، بعد از دکتر  گفتيم ي گشتي بزنيم و رفتيم پاساژ تنديس ،از اونجايي كه روز كودك بود  بابايي گفت حتما بايد براي سلنا ي كادو بگيريم خلاصه رفتيم توي يك اسباب بازي فروشي بسيار بسيار بزرگ و از اونجايي كه جنابعالي همه فروشگاه به اون بزرگي رو ميخواستي رفتيم يك قسمتي كه اسباب بازي مناسب هر سن كودك بود و از بين اون چند تا شما خودت اين رو انتخاب كردي  ...
27 مهر 1393

عکس. سلنا روی مجله

اولین عید نوروز که 7ماه و نیم داشتی من و بابا تو رو بردیم آتلیه و کلی عکس  ازت انداختیم. چند روز بعد از آتلیه پاپا زنگ زدن و گفتن که عکس سلنا جون رو از طرف مجله فصل نو انتخاب کردن برای چاپ روی جلد اجازه خواستن تا چاپ کنن، منم گفتم چراکه نه دخترم که بزرگ بشه به خودش افتخار میکنه که از بچگی توجه همه رو به خودش جلب میکرده ...
8 مهر 1393

یکسالگی

سلنا. فرشته طلایی من هیچ‌وقت تو عمرم همچون حس قوی ای رو تجربه نکرده بودم که وقتی با تو ام هر لحظه. و با هر حرکت یا حرف جدیدی از تو این حس تکرار میشه... خدا رو هزار بار شکر کردم و میکنم بخاطر تو... اولین سالگرد بدنیا اومدنت ای فرشته آسمانی مبارک. امسال. توی تولد تو اسباب کشی داریم، البته تو هم هنوز خیلی ناز نازی و کوچولویی،تولد مفصل خسته ات میکنه خوشگلم.  منم ی تولد کوچولو برات گرفتم 3نفره،  با بابا. رفتیم آتلیه و لباس تولد کفشدوزکی که برات خریده بودم تنت کردم عکس گرفتیم،   ی تولد کوچولو هم خونه مامانی (مامان بابا) گرفتیم ی تولد هم مامانی (مامان من) همراه دایی امیر و دایی مهدی خونه ...
8 مهر 1393

خونه خاله زهره

امروز 3شهریور سال 93 باهمدیگه رفتیم خونه دوست قدیدمیم که مثل خواهرمه،  اتفاقا اونم دوماهه که نی نی آورده "سوفیا " شده مثل دختر خاله ات  اونجا کلی بچه های فامیل بودن و باهات بازی کردن خیلی بهمون خوش گذشت
5 شهريور 1393

خاطرات يك تا دوسالگي

فال امروز چهارم شهریور 93با شکوفه رفتیم فال قهوه گرفتم، اولین نیتم تو بودی دختر قشنگم، جالب بود که اولین حرفی هم که گفت راجع به تو بود: اختر: دختر داری؟ من: بله! اختر: آینده خوشگلی داره، من::-D، از خوشحالی بال درآوردم آخه از الان آرزوی خوشبختی تو رو دارم   يك روز زيباي پاييزي امروز رفتيم طرف هاي شركت بابايي اونجا ي كاري داشت گفتيم تا بابايي كارش رو انجام ميده من و دخترم هم ي گشتي بزنيم  اول رفتيم به پاركي كه روبروي آزمايشگاهي بود كه توي بارداريم اونجا آزمايشاتم رو انجام ميدادم . او ن موقع ها كه باردار بودم باورم نميشد ي روزي با دخترم بريم و اونجا رو بهش نشون بدم بعدش دوتايي رفتيم فودكورد روبروي...
5 شهريور 1393